نویسنده :
دخترک - ساعت ۸:٢۱ ب.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٧
لازمه یا که لازم نیست ه هر از گاهی آپدیت کنی.یعنی که من هستم.وحالم خوبه که اگه خوب نبود همش می نوشتم.
فقط اینکه به شباهت فکر می کنم و سال دیگه این موقع که خیلی ها اینجا کنارم نخواهندبود.
حرف زیاد ه واسه گفتن اما نه وقتی که ییهو می خوره تو صورتت
NUS
POLIMI.IT
MIT
HARVARD
JUST FOR HAPPINESS!OR SOMETHING LIKE THAT....
هر کجا باشم آسمان مال من است
پنجره ....
الاااااااااااا اینجا)
نویسنده :
دخترک - ساعت ۱۱:٥۳ ب.ظ روز سهشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٧
مع ماری دانشگاه ش ه ی د به شتی روزانه!
نویسنده :
دخترک - ساعت ۱٢:۱٢ ق.ظ روز سهشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٧
اسک ی س داده شدو منتظر نظر ژوری یباید موند.دیگه تا چه پیش آید.الانم تازیده ام به پروژه پایانی تا لیسانسه رابگیرم دیگه.
راستی :یه چندتایی فیلم دیدم که از اونا کنترل را توصیه می کنم.محصول 2003 مجارستان!بعداز دیدن چندتا فیلم هالیوودی تجربه خوبی بود.
نویسنده :
دخترک - ساعت ٩:۳٩ ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٧
شاید بدترین لحظه ی عمر آدم وقتی که با تمام وجود احساس می کنه چقدر تنهاست.از اونوقتایی که کیف پولتو جا می ذاری و توی تاکسی نزدیک مقصدت می فهمی که حتی یک ریال هم نداری.حتی کارت بانکت همرات نیست.و اونوقت یکی که موبایلشو جواب نمی ده اون یکی هم به یه دلیل .... نمی تونه 10 دقیقه راه را به خودش زحمت بده کیف پولتو بیاره.سومی هم که تا می گی هنوز نرسیدی تق گوشیشو قطع می کنه.
حالا اصلن چرا اومدی بیرون:به اولی که گوشیشو جواب نمیده بسته ای را برسونی.بعد بری سومی را ببینی اونوقت در تمام لحظاتی که امکانشو داری هم در اختیار نفر دوم باشی.
تنهایی وحشتناکه.این اولین باره که اینقدر صریح به این قضیه اعتراف می کنم.
هنوز هم نمی دونم از آدما و در واقع از دوستام چقدر باید انتظار داشته باشم.شما بودید چه می کردید؟؟
نویسنده :
دخترک - ساعت ۱:۳٥ ب.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٧
جماعت من دیگه حوصله ندارم
به خوب امید و از بد گله ندارم
خیلی پر رروو اند.تو هرجای دنیا هر مدیری چه حکومتی چه غیر حکومتی وقتی گند بالا می یاره استعفا می ده تو مملکت ما تازه طرف سه قورت و نیم اش باقیه.اینو در راستای جریاناته دانشگاه زنجان می گم که روانمو به هم ریخته.تو این مملکت یا حکومتی باش یا بمیر.
بعد از طرف دیگه رئیس جمهور افشا می کنه که سال پیش در عراق نیروهای آمریکایی قصد ربودنشو داشتن...
از موضوعات ریز و درشتی که پیرامون ام می گذره دارم دیوونه می شم.از اینجا متنفرم.و خوب ظاهرن به هر جا برم آسمان همین رنگ است.
نویسنده :
دخترک - ساعت ٩:٠٩ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٧
اینقدر نوشتنی زیاده که نمی دونم از کدوم بنویسم:
نتایج ارشد که دو هفته ای می شه اومده 27 م دیریت پروژ ه و س اخت-149 م عماری
الانم مشغول اسکیس معماری ام .و هر چقدر سعی می کنم سر کار نرم نمی شه .یعنی نمی ذارن!
اونقدر سرم شلوغه که فرصت فکر کردن به مسایل مهم را ندارم.
اونقدر که دوستان دکترا قبول می شن و هنوز فرصت نکردم خدمتتون برسم شیرینی ....!مبارکت باشه من و نگارمن که به مکتب رفته هلند و عقده هام بهت تبریک می گیم و بهت افتخار می کنیم!
دیگر اینکه اینقدر خوبه آدم مسافرت بره!من نفس کشیدن می خوام.
نویسنده :
دخترک - ساعت ٧:۱۳ ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧
خوب من با این سر کار رفتنم رسمن از بقیه زندگی باز موندم.مدیریت زمانمو از دست دادم و به خیلی کارام نمی رسم فعلن.
اما در جواب بازی که به آن دعوت شده بودم:۵ تا از بهترین کتابایی که خوندم.
سوال سختیه چون که برای من جوابش خیلی بیشتر از ۵ تاست اما حداقل از کتابایی که درچندسال اخیر خوندم Top of mind
امو می نوسم:
ناتور دشت-سلینجر(کلن که سلینجر خداست)
درخت زیبای من-خوزه لوییس د واسکونسلوس+خورشید را بیدار کنیم که ادامشه.اما اولی را شدیدن توصیه می کنم.
مسیح باز مصلوب-نیکوس کازانتزاکیس
چخوف-چخوف-چخوف
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
از ۵ گذشت و در نیجه دیگخه ادامه نمی دم اما جدیدن یک فیلمنامه خوندم از بهرام بیضایی به نام طومار شیخ شرزین در حد مرگ عالیه.حتمن بخونید.کلن که نمایشنامه ها و فیلمنامه های بیضایی ویرانگره!
اما در اینجا لیست ۵ تا کتاب را می نویسم که آرزوی خوندشونو دارم اما به دلایل مختلفی نخوندم:
۱-اولیس-جیمز جویس:آقای منوچهر بدیعی لطف میکنند کتاب را نمی دهند برای چاپ.که البته فکر نکنم مجوز هم بگیره.انگلیسیش هم دست کم ۵۰۰ صفحه است که نمی شه خیال خوندشو از ذهن رد کرد.
۲-تاریخ بیهقی:نثر سخت و نبود وقت
۳-شاهنامه:ابهتش نثرش و قوتش چنان نفسمو می گیره که نمی تونم ادامه بدم.
۴-تاریخ تمدن ویل دورانت
۵-در جستجوی زمان از دست رفته-هنوز دست نداده
از
دوستک پرنده خارزار و
وثیقولوژی برای شرکت در این بازی دعوت می شود.
نویسنده :
دخترک - ساعت ٧:٠٦ ب.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٧
خیلی دیر شد اما آدمی که استثمار می شه که فرصت وبلاگ نوشتن نداره که.
۷ آرزوی محال من:
۱-دختر نبودم.
۲-ایرانی نبودم یا به عبارتی اگه که قرار بوده در این زمانه به دنیا بیام تو یه کشوری مثل کانادا سوئد اطریش هلند ...یعنی که یکی ازون کشورای آرومی که هم پیشرفته اند و هم اینکه سالی فقط چند بار اسمشونو از اخبار می شنوی چونکه مثلن مسابقه ی گوجه پرانی داشتن.
۳-یک انسان بی دغدغه بودم یا اینکه کمتر یا اینکه با همه ی دغدغه هام ارامش داشتم.آرامش داشتم.
۴-الان درست همین الان می تونستم با یک بورس خوب از این مملکت عزیز برم.کم کم پلی تکنیک میلان.
۵-پول زیاد داشتم که برم یک دنیا کتاب بخرم که دقیقن چون پول ندارم نمی تونم بخرمشون.البته جدیدن یاد گرفتم کتابایی که دوست دارم بخونمو به دیگرانی که پول خریدشو دارن توصیه می کنم اما خیلی هم جواب نمی ده.تازه با پول زیاد کارای دیگه ای هم می شه کرد.
۶-یه چیزی یه جایی کمه که خوب می دونم چیو کجا.کاش پر بود.
۷-سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد/وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
....
نویسنده :
دخترک - ساعت ۸:٢٩ ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٧
از اول هفته می رم سر کار.و دیگه رسمن وقث هیچ کاری ندارم یعنی که الان یه هفته هست که نت سر نزدم.کارم خوبه البته به عنوان طراح داخلی منو استخدام کردن اما تا حالا که فقط پیرزن خفه نکردم و آب حوض نکشیدمو طی!دیگه اینکه حقوقش کمه و با اینکه بیمه خواهند کرد اما تا دو سه ماه دیگه میام بیرون.البته یه دلیل دیگش اینه که من هنوز مدرکمو نگرفتم اما گفتم گرفتم دیگه.تا خرداد دفاع خواهم کرد.
خلاصه که سفارش می پذیرم.
از احوالات درونی ام نمی خوام بنویسم چونکه فعلن مشغول مراقبه ام
کلی حرف دارم اما خسته ام.
به دوستک:شرمنده تو پست بعدی ۷ آرزوی محال را می نویسم.تازه دوزاریم افتاد.
نویسنده :
دخترک - ساعت ۱٠:٤۸ ب.ظ روز سهشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٦
صبح روز سوم به نظر می رسید که آتشفشان تمام شده،هنوز حلقه های دود بر دهانه ی کوه دیده می شد اما دیگر خبری از پرتاب گدازه ها نبود.درهای خانه ها با احتیاط باز می شد و افراد قبیله بیرون می آمدند.سر وکله ی افراد قبیله ی دیگر نیز کم کم پیدا می شد،در حالیکه می بایست خودشان را برای ساخت مجدد خانه هایشان آماده می کردند چرا که تمام آن خانه های چوبی زیر بارش گدازه های آتشفشانی با تلی از خاکستر یکسان شده بود.اما هر دو قبیله دیگر عادت کرده بودنددر صحبت پیرامون حواشی سه روز آتشفشانی بودیم که متوجه شدم دکتری به قبیله درجستجوی من آمده است.به نزد او که رفتم خانم نه چندان چندات جوانی را دیدم که قصد معاینه من را داشت.نیاز به پرسش نبود فهمیدم که دکتری که مرا معاینه کرده و برگه ی قبولی ام امضا کرده اورا فرستاده است.او تاکید کرد که من را پذیرفته اند اما وضعم بسیار وخیم است.داروهایش را تجویز کرد و مهمتر از آن نمی دانم چرا سوزنی در تنم فرو کرد سوزنی کم طول و نازک و گفت به هیچ وجه نباید از جایم تکان بخورم چرا که سوزن در تنم فرو خواهد رفت.اگر هم نیازی به این امر شد باید کسی به من کمک کند.بنابرین فردی را بر نگهداری از من گماشت و گفت که هر روز به دیدنم می آید و رفت.برای جسم بی سکونی چون جسم من که می گفتند حتی در خواب هم پایم را تکان می دهم بی تحرکی زندانی بود.اما احساس زشت فرو رفتن سوزنی در تن،تمام اعصاب حرکتی و غیر حرکتی ام را بی حس می کرد.زمان به سکون جسم و پرواز ذهنم می گذشت.برای کوچکترین حرکتی گماشته به کمکم می آمد و مرا جابه جا میکرد.خانم دکتر هم که دیگر می دانستم نسبتی جز همکاری بودن با دکتر خوش چهره نئاشت هر روز به دیدارم می آمد.یک روز سرو صداهای غریبی از بیرون شنیدم.هکهمه ای چون حرکت دسته جمعی افرادی،چون قبیله ای.صداها بودند که شنیده می شد.صحبت ها خنده ها و هیاهویی که کنجکاوی ام را برای نگاه به بیرون تحریک می کرد.اما درست درآن لحظات گماشته نبود و من می بایت بیرون را می دیدم.به سختی از جا برخاستم و آن سوزن لعنتی را احساس می کردم که تنم آن را به درون می کشید.با دست سوزن را نگه داشتم جوری که جدالی بود میان انگتان دستم که سوزن را گرفته بود و تنم که آن را به درون می کشید و پاهایم که فارغ از آن دو به فرمان روحم به سمت روزنه ها حرکت می کرد.با دیدن صحنه ی بیرون تمام قوای جسمی و روحی ام در انگشتانم جمع شدوسوزن را به یکباره بیرون کشیدم.دیگر آزاد شده بودم .می دانستم آن جماعت برای همراه کردن من آمده است.خیل عظیم کسانی بودند که رد گروههایی کوچک به جماعتی بزرگ بدل شده بودند.وقتی دکتر خوش چهره را در میان آنها تشخیص دادم دیگر لحظه ای تردید نکردم و با باز شدن در تئسط خانم دتر که به دیدنم آمده بود بی ذره ای توجه به اوخانه را ترک کردم و به جماعت پیئستم که گوییا خود را برای پیوستن من اماده کرده بودند.پر از صمیمیتی و همراه شدیم.دکتر خوش چهره که در این چند مدت محاسنی به صورتش اضافه شده یود به کنارم آمد و بلافاصله با بوی مشمیز کننده اش که نشان از این داشت چند روزیست رنگ آب به خود ندیده ذهن را آزرد.نمی دانست گر چه قبیله زاده ای بیش نیستم اما گوییا که در سالها پیش اشراف زاده ای بوده باشم بسار در قید امور ظاهرم و نیز چون در دامان طبیعت بزرگ شده بودم نیز در قید آنچه در ورای ظاهر است.رگ های ام بود که از هم باز می شد.حسی چون متلاشی شدن،پاره شدن .... دیگر ادامه ندارد.